X
تبلیغات
رایتل
1387/02/07

 

 

نگاهی کوتاه به نقش حجت السلام حسنی در دفاع از شهر سولدوز و غرب آذربایجان

 

 

خاطره ای از ابراهیم راسخ

 یکی از جوانمردان دواطلب اعزامی به سولدوز

 


در بهار سال 1358 , حزب تروریستی دمکرات شهر سولدوز را به محاصره خود در آورد و کشتار فجیعی در آن جا به راه انداخت . آقای حسنی در نخستین ساعات محاصره سولدوز , نزد سرهنگ ظهیرنژادرفته و با گرفتن دو نفربر و هزار قبضه سلاح , آماده رفتن به سولدوز شد و با صدور اطلاعیه ای , از مردم برای آزادسازی سولدوز استمداد نمود. با ملحق شدن مردم به مسلحین آقای حسنی , وی با نیرویی بالغ بر شش صد نفر , سحرگاهان به سوی سولدوز حرکت نمود و در ساعت 11 شب به روستایی در کنار سولدوز رسید .

سولدوز در سکوتی مرگ بار فرو رفته بود و مردم به کمرکش کوه ها پناه برده بودند. آقای حسنی به اتفاق یارانش در دل شب از پل دروازه شمالی سولدوز وارد شهر شد و در نخستین اقدام , به نصیحت مهاجمان پرداخت و با بلندگویی خطاب به آنها گفت : « شما مسلمانید! چرا می جنگید چرا خون ریزی می کنید بیایید با هم صحبت کنیم و مسائلمان را حل نماییم » .
دمکرات ها با اتمام سخنان آقای حسنی , شروع به تیراندازی نمودند و بدین وسیله درگیری آغاز شد. نیروهای آقای حسنی , به سرعت آرایش گرفته و به مقابله پرداختند. آقای حسنی در پشت مسلسل نفربری نشسته و تروریست ها را زیر رگبار مسلسل خود گرفت . نبرد با شدت ادامه داشت و لوله مسلسل از فرط شلیک چون آهن گداخته سرخ شده بود. در همین هنگام صدای جان خراش تعدادی زن به گوش می رسید. حسنی و مسلحین وی به دنبال شیون و التماس زنان بودند، آقای حسنی هر چه بیش تر جلو رفت , صدای « یاحسین , یا حسین » طنین اندازتر شد تا به حیاط بزرگی که شیرزنان تورک سولدوزی در آن جا به اسارت دشمن در آمده بودند.

 درگیری خونینی با گروگانگیران و متجاوزین نوامیس مردم که همگی به گروه تروریستی دمکراتبودند، آغاز شد و سرانجام تروریست ها مجبور به عقب نشینی شدند و بدین وسیله زنجیر اسارت زنان شیردل شهر سولدوزی , دریده شد. با رهایی زنان به اسارت در آمده , آقای حسنی راهی ستاد عملیات مهاجمان شد و با همراهی رزمندگان دیگر , محور فرماندهی گروه تروریستی حزب تروریستی دمکرات را تصرف کرد و بدین وسیله جنگ را از درون شهر به بیرون شهر کشاند و پس از ساعت ها درگیری , موفق شد , مهاجمان را مجبور به عقب نشینی گسترده کند. با عقب نشینی دشمن , جست و جوی خانه به خانه آغاز شد و بدین صورت جنگ سولدوز با شکست کامل دمکرات ها به پایان رسید.
فردای پیروزی , مردمی که به آقای حسنی دسترسی نداشتند , نفربر او را زیر آماج بوسه های خود قرار دادند و بدین وسیله عشق و محبت جوشان خود را نثار جوانمردان آذربایجانی  کردند.

دمکرات ها در نقده جنایات بسیاری مرتکب شدند. بدن های بی سر جوانان و سرهای مادران و فرزندانی که با سیخ به طور بالعکس بر بدن های یکدیگر دوخته شده بود و شهدایی که بالغ بر دویست نفر می شدند , تنها بخش کوچکی از جنایات گروه تروریستی دمکرات ها در شهر سولدوز به شمار می روند.


شهدا به کمک مردم و نیروهای آقای حسنی به خاک سپرده شدند و امنیت دوباره به شهر مظلوم سولدوز باز گشت . آقای حسنی پیش از بازگشت به ارومیه , در دو منطقه استراتژیک شهر , کمیته هایی برای حفاظت از شهر ایجاد کرد و بیست نفر از جوانمردان(  به داوطلبین آذربایجانی جوانمرد می گفتند) خود را به همراه تعداد زیادی از آذربایجانی ها و مقدار معتنابهی مهمات در آن جا گماشت . مردم به میمنت تاسیس کمیته ها , قربانی کردند و آقای حسنی به اتفاق یارانش با بدرقه مردم شهر , نقده را به سوی ارومیه ترک کرد.

پادگان سویوق بولاغ ( مهاباد) تامین کننده تجهیزات و مهمات سه استان آذربایجان غربی , شرقی و کردستان بود . آقای داریوش فروهر(ـ یک بار که آقای حسنی به دیدن آقای مسعود بارزانی رهبر حزب کردستان عراق رفته بود , آقای داریوش فروهر را نیز , نزد وی دید. آقای حسنی با دیدن آقای فروهر خطاب به بارزانی گفت : « اگر می دانستم ایشان نیز این حضور دارد , نمی آمدم . او اسلحه های پادگان مهاباد را به نیروهای قاسملو داد که بسیاری از فرزندان این سرزمین به وسیله همان اسلحه های اهدایی آقای فروهر به شهادت رسیدند. من خجالت می کشم به روی او نگاه کنم) به همراه آقای حمیدرضا جلائی پور(حجه الاسلام حسنی در خطبه های نماز جمعه ارومیه , مورخ 14 خرداد 78 از آقای حمیدرضا جلایی پور عضو حزب مشارکت به عنوان دزد نقده یاد کرد) که از سوی دولت موقت فرماندار مهاباد بود , سلاح های پادگان مهاباد را میان نیروهای قاسملو و عزالدین حسینی تقسیم کردند و یا دست ایشان را برای غارت سلاح های پادگان باز گذاشتند. در این غارت بیش از سی هزار قبضه اسلحه ژ3 به تاراج رفت . پیرو این اتفاق , آقای حسنی با هماهنگی سرهنگ ظهیرنژاد و همراهی تیمسار ذکیانی , برای خاموش کردن آتش این فتنه راهی مهاباد شد و در میانه

راه مطلع گشت که تعدادی از مردم  در دهکده دارلک به طرز فجیعی از سوی گروه تروریستی دمکرات قتل عام شدند. این خبر , آقای حسنی و تیمسار ذکیانی را بر آن داشت تا نخست دهکده دارلک را از لوث وجود دشمن پاکسازی کنند. به همین منظور با هماهنگی تیمسار ذکیانی هلی کوپترها مواضع تروریست ها را در دارلک زیر آتش گرفتند و بدین صورت نبرد آغاز شد. آقای حسنی پشت مسلسل تانک نشسته و در اوج درگیری وارد دارلک شد. در این نبرد , محافظ آقای حسنی زخمی شد و به اتفاق اجساد انسان هایی که در دارلک قتل عام شده بودند به عقب منتقل شد. نبرد تا غروب خورشید به درازا کشید تا با فرا رسیدن تاریکی شب , دشمن تا حدودی از مواضع خود عقب نشینی کرد. جنگ به طور پراکنده تا صبح ادامه یافت و بسیاری از مواضع تروریست ها منهدم شد. هنوز دارلک به طور کامل پاک سازی نشده بود که آقای حسنی به اتفاق بخش اعظم نیروهای خود برای پاک سازی سویوق بولاغ ( مهاباد) , از آن جا خارج شد و ادامه پاک سازی دارلک را به نیروهای دیگر سپرد. در این زمان سرهنگ فکوری(تیمسار سرتیپ شهید جواد فکوری در سال 1317 در تبریز به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات متوسطه وارد دانشگاه خلبانی شد و این دوره را با موفقیت به پایان رسانید. او هم چنین دوره های تکمیلی خلبانی مقدماتی , ومدیریت خلبانی اف 4 , فرماندهی گردان هوایی و فرماندهی ستاد را باموفقیت طی کرد... پس از پیروزی انقلاب 57 ... فرمانده پشتیبانی پایگاه دوم شکاری , فرمانده پایگاه دوم شکاری , فرمانده پایگاه یکم شکاری , معاون عملیاتی نیروی هوایی , فرمانده نیروی هوایی ارتش  ایران شد. او سپس با حفظ سمت , به کابینه  محمدعلی رجایی راه یافت . تیمسار فکوری فرزند رشید آذربایجان پس از انتصاب سرهنگ معین پور به عنوان فرمانده نیروی هوایی ... به سمت مشاور رئیس ستاد مشترک ارتش ایران انتخاب شد. تیمسار فکوری به هنگام بازگشت از جنوب و بازدید از منطقه آبادان , بر اثر سقوط مشکوک هواپیما یش شهید شد) چهار هواپیمای جنگی برای پشتیبانی نیروها به سویوق بولاغ( مهاباد) فرستاد و خود نیز برای اعزام به منطقه آماده شد , ولی آقای حسنی با تماس های پی در پی او را متقاعد کرد که در پشت جبهه مانده و خطوط مقدم جبهه ها را پشتیبانی و تقویت نماید.

 جنگ در سویوق بولاغ( مهاباد) بیش از دو روز به طول انجامید تا پاک سازی با موفقیت کامل انجام گرفت و امنیت بار دیگر به شهر باز گشت . پس از پاک سازی سویوق بولاغ( مهاباد) , رزمندگان در راه بازگشت به ارومیه , با پشتیبانی هلی کوپترهای ارتش , روستای دارلک را محاصره کردند و پس از چند ساعت درگیری , کار نیمه تمام خود را در آن جا به پایان رساندند و بدین وسیله روستای دارلک نیز از چنگ گروه های تروریستی آزاد شد.

 

دفاع از مدافعان


پادگان ها سپر دفاعی شهرها و مرکز ثقل تجهیزات نظامی به شمار می روند. از این رو , سقوط آنها به طور طبیعی شهر را در معرض تعدی و تهاجم جدی قرار می دهد. وقتی آقای حسنی از حمله دشمن به پادگان جلدیان آگاه شد , طی صدور اطلاعیه ای که رادیو به طور مکرر آن را برای مردم می خواند , از مردم خواست برای دفع شرارت های دشمن در میدان ورزشگاه تختی اورمیه جمع شوند. پس از اجتماع مردم , آقای حسنی به آن جا رفت و بعد از سازماندهی و تجهیز مردم به اهتمام تیمسار ذکیانی , به سوی پادگان جلدیان حرکت کرد. نیروها در میان راه به علت تاریکی هوا یک شب در سولدوز اتراق کردند و صبح زود , راهی پادگان جلدیان شدند; ولی وقتی به پادگان رسیدند , دیدند که پادگان در محاصره تروریست ها قرار دارد. به ناچار به هر ترتیبی که بود با شکستن خط محاصره وارد پادگان شدند و با تحکیم سنگرهای مقاومت داخل پادگان , خود را برای دفع حملات مستمر تروریست ها آماده ساختند. نیروهای داخل پادگان که با مشاهده رزمندگان تازه نفس دل گرم تر شده بودند , شجاعانه به دفع حملات دشمن مبادرت کردند. حملات سنگین و شبانه تروریست ها , گاه با مقاومت سرسختانه مدافعان پادگان سرکوب می شد و گاه تا صبح به طول می انجامید. دشمن که با وجود نیروهای تازه نفس از تصرف پادگان ناامید شده بود , اقدام به عقب نشینی کرد و آتش جنگ تاحدودی به خاموشی گرایید. هنوز دشمن از اطراف پادگان جلدیان کاملا " دور نشده بود که خبر رسید : پادگان پسوه( در آن تاریخ تعداد زیادی از خانواده های تورک با تهدید گروه های تروریستی مجبور به خانه های خود از دهکده پسوه شدند) در محاصره دشمن قرار گرفته است . پیرو این خبر , آقای حسنی به همراه خیل نیروهای مردمی , ارتش و سپاه , راهی پادگان پسوه شد. وقتی به پادگان پسوه رسید , درگیری ها پایان یافته بود و اثری از تروریست ها دیده نمی شد. با این حال , برای اطمینان خاطر سه روز در آن جا ماند. پس از گذشت سه روز , پیکی به آقای حسنی اطلاع داد که پادگان خانا( پیرانشهر) (در آن تاریخ تعداد زیادی از خانواده های تورک با تهدید گروه های تروریستی مجبور به خانه های خود از دهکده پیرانشهر شدند) بزرگ ترین پادگان منطقه از درون و بیرون مورد حمله دشمن قرار گرفته است . آقای حسنی با شنیدن این خبر , هماهنگی های لازم را با سرهنگ ظهیرنژاد به عمل آورد و همراه با 150 نفر از نیروهایش با یک هلی کوپتر شنوک به پادگان خانا( پیرانشهر) رفت و به محض رسیدن به آن جا نیروهایش را در پادگان متمرکز کرد. فردای آن روز با هماهنگی سرهنگ ظهیرنژاد نیروهای پادگان را به خط کرد و معدودی از افراد را که در صدد تحویل پادگان به دشمن بودند , به بهانه های مختلف به ارومیه گسیل داشت . چند نفری را هم که زیر بار دستور نمی رفتند , دستگیر کرده و به ارومیه اعزام کرد. پس از این که از داخل پادگان مطمئن شد به آرایش نیروها در مقابل حملات دشمن پرداخت . شب فرا رسید و تروریست ها با پشتیبانی توپ های دوربرد عراق , از شمال غرب به پادگان حمله کردند. نبرد شدیدی آغاز شد. مدافعان پادگان به ناچار در دو جبهه عراقی ها و تروریست ها به مقاومت پرداختند و با دلاوری هایی که از خود نشان دادند , موفق شدند در هر دو جبهه حملات دشمن را سرکوب نمایند. محافظت از پادگان ها ماه ها به طول انجامید. آقای حسنی شب ها پشت مسلسل تانک نشسته و در داخل پادگان گشت می زد و علاوه بر روحیه دادن به مدافعان پادگان , هر کجا که حملات دشمن سنگینی می کرد , خود را به آن جا می رساند و همراه دیگر مدافعان پادگان به دفع حملات دشمن می پرداخت .
روزها با عقب نشینی دمکرات ها , توپ خانه های عراق نیز خاموش می شدند و با فرارسیدن تاریکی شب دوباره به غرش در می آمدند; اما مدافعان پادگان برخلاف دشمن , روزها با گرای هلی کوپترها مواضع آنها را به گلوله می بستند و گاه با تعقیب تروریست ها در بیرون از پادگان , عرصه را برای آنها تنگ می کردند.
درگیری ها هم چنان ادامه داشت و هر روز اتفاقات تازه ای رخ می داد. سوز سرمای زمستان , نگهبانان را در پست های خود منجمد می کرد و شربت گرم شهادت را در یخبندان زمستان بر ایشان می نوشاند. زخمی ها با سرعت به پشت جبهه انتقال داده می شدند و آقای حسنی هر جمعه برای اقامه نماز جمعه , سازماندهی مردم و گزارش اخبار جنگ , به ارومیه سفر می کرد و یا به وسیله بی سیم مردم را از اخبار جنگ مطلع می ساخت . ماه ها بدین ترتیب گذشت تا حمله شدیدی از سوی تروریست ها با پشتیبانی ارتش عراق آغاز شد و تا صبح ادامه یافت . هنوز حملات مزبور دفع نشده بود که چهار هواپیمای جنگنده در آسمان پادگان ظاهر شدند و پادگان را زیر باران بمب های خود گرفتند. پادگان های جلدیان , پسوه , شهر و پادگان سردشت نیز به وسیله هواپیماهای دشمن بمباران شدند. با این که بمباران ها شهدای زیادی گرفت , اما کوچک ترین خللی در روحیه مدافعان پادگان ایجاد نکرد. مقاومت شش ماه به طول انجامید و سرانجام با پیروزی مدافعان به پایان رسید.